No subscription or hidden extras
Read through the most famous quotes by topic #nspirational
Unfortunately we treat others as we treat ourselves. We should try being genuinely kind to ourselves and the rest will come naturally, like a Platinum Rule. ↗
When someone you love dies, and you're not expecting it, you don't lose her all at once; you lose her in pieces over a long time-the way the mail stops coming, and her scent fades from the pillows and even from the clothes in her closet and drawers. Gradually, you accumulate the parts of her that are gone. Just when the day comes-when there's a particular missing part that overwhelms you with the feeling that she's gone, forever-there comes another day, and another specifically missing part. ↗
Each heart is a pilgrim, Each one wants to know The reason why the winds die And where the stories go. Pilgrim, in your journey You may travel far, For pilgrim it's a long way To find out who you are... ↗
من كتر ما الكوتشي اتقطع كذا مره و صلحته برضه كذا مره أديه داب و مخليني مش عارف ألعب ... و بقيت من أقل شوطه أشوطها صوباعي يطلع يبص ع الشارع من شباك صغير و كل شويه أروح ألحمه .... محتاج أشتري كوتشي جديد و مش أي كوتشي هينفع .. كوتشي جديد بمواصفات معينه ...... و عشان كده محتاج فتره أختار كوتشي يناسبني و محتاج فتره كمان عشان يلين و ياخد شكل رجلي و أرتاح فيه ... بس الكوتشي ده مش هشتريه ... هعمله ع إيدي لإني زهقت من الجاهز و زهقت من كوني لو شوفت حد لابس كوتشي حلو أجيب زيه بالظبط حتي لو هيبقي شكله حلو عليا ... مش شرط الشكل .. المهم الأداء و الفاعليه ... لأول مره حاطط شكل للكوتشي اللي نفسي فيه ... و حاطط برضه شكل معين للآداء اللي هيكون عليه الكوتشي ده بإختصار لازم أشتري كوتشي جديد قريب ↗
Qué trágica tradición la de esa clase de familias que sólo aspiran a un presunto bienestar, que no estimulan otro deseo que el de la avaricia y que no infunden otro reconocimiento que el de la deuda; que no vacilan en coartar la libertad de los hijos, infundiéndoles desde niños el sentido de una responsabilidad estéril. Qué negros contrasentidos, qué falta de generosidad la de tantas gentes que pasan por este mundo no para gozar sus bienes sino para correr en pos de un engaño atroz y para llegar al término de su aliento sin haber conocido un momento de reposo y deleite..., vicisitudes de la miseria, ay, arcanos de la voluntad. ¿Me decía usted algo? ↗
I like to work in watercolor, with as little under-drawing as I can get away with. I like the unpredictability of a medium which is affected as much by humidity, gravity, the way that heavier particles in the wash settle into the undulations of the paper surface, as by whatever I wish to do with it. In other mediums you have more control, you are responsible for every mark on the page — but with watercolor you are in a dialogue with the paint, it responds to you and you respond to it in turn. Printmaking is also like this, it has an unpredictable element. This encourages an intuitive response, a spontaneity which allows magic to happen on the page. When I begin an illustration, I usually work up from small sketches — which indicate in a simple way something of the atmosphere or dynamics of an illustration; then I do drawings on a larger scale supported by studies from models — usually friends — if figures play a large part in the picture. When I've reached a stage where the drawing looks good enough I'll transfer it to watercolor paper, but I like to leave as much unresolved as possible before starting to put on washes. This allows for an interaction with the medium itself, a dialogue between me and the paint. Otherwise it is too much like painting by number, or a one-sided conversation. ↗
... ... موسی رو به نیل کرد، خیره به همان نیل، انگار با نیل صحبت می کند، بدون آن که رو به مردم بر گرداند، مردم را مخاطب قرار داد. یا مردمان! در این باد جهل که می وزد، از شما می خواهم خدای تان را دشنام نگوئید، و بوسه بر پای نا خدایان نزنید. من شما را از این آب عبور می دهم، در حالی که دوست داشتم بدانید اگر شما جثه و اندامی چونان پرندگان از عشق داشتید، شاید چوبدست شما نیز معجزات همتی می شد بر روی این موج خروشان... وآنگاه موسی چوبدست اش را بلند کرد، رو به سوی آسمان... یا نیل، یا مادرم اینان پرنده نیستند که به نوک پنجه رقصشان از عرصه سینه تو بگذرند. بگذار اهل این خاک، از خاک بستر تو بگذرند. پس آغوش بگشا، تن دو تکه کن . در میان ظرافت دریای ات، زخمه ای جانکاه از جنس خاک زن، تا من و این مردمان جهل از دل تو بگذریم. می دانم ای عزیز، این خاطره، سالهای سال در جانت می ماند، اما بگذار بگذریم تا با مردمان به پیشواز سرزمین موعودی رویم و آنان ببینندآن دور دورها، سرزمینی است که اگر عشق رفتن به آن در دل نداشته باشند، شاید آ سرزمینی دریایی باشد که در گوشه صحرایی به چشم تشنه ای که ایمان به یافتن آب ندارد، هویت خود را از دست دهد و سرابی شود. سرابی رقصان از گرمای آتش گونه خورشید و خاک. پس تو نیز هویت خود را عوض کن تا مردمان من که اینک شان سراب است از دل تو بگذرند... و چنین شد که نیل شکافتو مردمان از آن گذشتند و موسی بعد از ایشان که نمی فهمیدند و نمی دیدند که بر چه پای می نهند، از تن مجروح مادر گذشت و در غربتی سخت، در حالی که می دانستمنت این تن مجروح بر تمام عمرش یله خواهد شد، پشت به نیلی کرد که برادر خوانده اش را در خود به خشم می بلعید، و موسی به خاطر آن مردمان که پرنده و دگر خواه و حاظر به هیچ گذشتی نبودند، نیل و گذشته اش را فدیه کرد. آری موسی گذشت. ... گذر گاه پیامبران همین است، اگر هزاران هزار نفر هم باشند، باز و باز تنهایی موسی را در کنار رود نیل باور کن و کودکانه گهواره اطمینانت را بر دستان نیلی ببخش، تا حداقل یک نفر باشد که در اعجازش خواب دریا را به خاک مردگان تبدیل نکند....آن مردمان سرزمین بندگی ، شاید اگر آنان اهل پنجه پریدن و پا زدن بر نیل بودند، امروز پرندگان پرواز از نمای نیل ها و کوه ها گذشته بودند و هزاران هزار سرزمین موعود برای فرزندان غربت و ظلم می ساختند. بماند، فقط و فقط تنهایی را برای خدا باور کنیم و ادامه دهیم که شاید از گهواره تک افتاده بر نیل موسایی دیگر بر خیزد. گذر گاه پیامبران- شارمین میمندی نژاد ↗
