گوشهي اولين صفحهي كتابي كه باز كردم، نوشته بود: در خبر است كه حق جلّ جلاله سه نام از نامهاي خود به ابراهيم فرستاد؛ يكي از آن «آه» بود كه ابراهيم بر دوام ميگفتي: آه.
اگر تندرستان و اهل سلامت را نود و نه نام بيايد، نود و نه همه از زبان برآيد، اما آه از ميان جان برآيد. زبان و كام را به آه، راه نيست.
.
وقتي ميگويند تو جاي حق نشستهاي، يعني همين؟ آه، اسم تو باشد يا نباشد، هُرم نفسهاي عاشقان، دلسوختگان، ستمديدگان و بيپناهان است. و اين حكايت تمثيلي است از اين كه تو در نفسهاي هر عاشقي، هر بيپناه و دلسوخته و سرگشتهاي هستي و به قدر نفسي حتي چشم از آنها برنميداري... براي همينهاست كه دوستت دارم وقتي آن قدر حضورت در زندگيها تماشايي است كه آه ميشود نامي از نامهاي تو. كدام كس را ميشناسي كه «آه» نگويد؟! چه تو را بشناسد، چه نه! و چه بداند به هر آهي كه ميكشد صدايت كرده يا نداند!
آه نام توست! حتي اگر آنها كه آه ميگويند ندانند تو را صدا ميزنند، تو، خودت كه ميداني. جواب ميدهي سلام؛ شايد. شايد براي اين است كه آه كشيدن، آراممان ميكند. هر بار آه ميكشيم، تو همين جا سلام ميگويي. و ما آرام ميشويم.
اگر نشد رمضاني را به جشن بنشينم، به جشن سخن گفتن تو با زمين، با مردم، با انسان؛ اگر نشد مهماني تو را شبيه پرشكوهترين مهماني انساني و روحاني پاي بكوبم، تمامش را آه ميكشم تا آني، و كمتر از آني از يادت خالي نشوم.ه